|
درد را از هر سو که نوشتیم درد بود...
|
بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران بر حرفهایم ببارد
بدون تو زندگی دهلیزی تاریک و طولانی است .
تو را می سرایم مثل هر روز شیرین تر از انگور هایی که سر یر
ستاره ها می سایند از سرودن تو هرگز سیر نمی شوم
من گرسنه نگاه توأم دوست دارم حتی برای یک لحظه ساکن مجمع الجزیر قلب تو باشم .
هر شب نشانیت را از ماه می پرسم
می گوید : تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است
می گوید : همه آنها که مسافر صبح اند راه خانه تو را می دانند
هر شب به یاد ستاره ای می افتم که در کودکی من بر شاخه درخت حیاطمان
بدل به میوه ای ناب می شود که عطر تو را داشت بگذار جهان را در آغوش بگیرم
و در کنار عطر تو باسیتم و آواز بخوانم
بارانها را در آغوش بفشارم و همواره رودخانه ها به سوی تو بیایم .
بیا در چشمان باران خورده من بنشین !
بیا در قلب نقره ای من بنشین !
من خویشاوند یاسم برادر زاده بهار که اگر چه در زمستان به دنیا آمده ام شبیه شکوفه های سیبم
کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کن را دوست دارم
و به درختانی که هر صبح و شب تو را می ببینند عشق می ورزم
یک روز همه چیز تمام می شود جز جشمان تو
پس از من و تو در کاجهای بلند در بیرقهای افراشته در میوه های تابستانی
و در ترانه های عاشقانه ادامه پیدا می کنی و تنها نور پیراهن توست که بر دنیا می تابد ......
من به تو اعتراف می کنم که چندیست وجود مرا ترس شدیدی
احاطه کرده و همواره وحشت دارم عشق من روُیایی بیش نباشد
می ترسم مانند همگان که در روُیا به سر می برند من نیز دچار
اوهام شده باشم و عشق تو وجود خارجی نداشته باشد
می ترسم خیال تو چون سایه های ابرهای زود گذر که بر اثر
طوفانی متلاشی می شوند فراری شود و مرا گرفتار هزیان ترسناک مرگ کند
زیرا در این هنگام مرگ در برابر نور و درخشندگی تو زانو به زمین می زند
و به جسد بی جان من حیات حلول می کند
و من از حرارت عشق تو چون شعله های سرکشِ آتشِ
فروزان می سوزم و به آسمان صود می کنم
و در آنجا به انتظار تو ![]()
تا واپسین لحظه حیات تو به انتظار می نشینم!!!!!
همه ام همین است.چیزی ندارم که دست کسی رابگیرم یا حتی ته دل کسی را . نه
میخواهم حس دلسوزی برانگیزم و نه حرفهای قشنگی بگویم که به یاد بمانم.اینجا جایی
است برای فراموش کردن فقط...برای تخریب هر چیزی که احتمال میدهم قصد ماندن داشته باشد . برای متلاشی کردن هر چیزی که حتی کمی بوی جاودانگی میدهد.اینجا تمرین عذاب آور فراموشیست . فقط جایی برای نماندن .گور یست که در آن روزها ، رویاها ، آرزوها و خواهش ها بدل به واژه میشوند برای مدفون شدن بی هیچ سنگ قبری محض یادآوری حتی ! جایی برای به یاد نماندن .اگر زیادی بوی بطالت یا غم یا دلتنگی میدهد از سر چیزی نیست، که بر سر پرده برداشتن از حرفهای درونیست که اراده شان معطوف است به هیچ ....فقط همین
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
کعبه اقبال این درگه است
کعبه امید را ویران مکن
بر درختی که آشیان مرغ توست
بال مشکن مرغ را پران مکن
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت
بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به
نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل
ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می
دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱
صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای
بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم
بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور
برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی
دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای
یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را
از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد
A Japanese doctor said, "Medicine in my country is so advanced that we can take a kidney out of one man, put it in another, and have him looking for work in six weeks."
A German doctor said, "That's nothing, we can take a lung out of one person, put it in another, and have him looking for work in four weeks."
A British doctor said, "In my country, medicine is so advanced that we can take half of a heart out of one person, put it in another, and have them both looking for work in two weeks."
A Texas doctor, not to be outdone said, "You guys are way behind. We took a man with no brains out of Texas , put him in the White House and now half the country is looking for work."
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی
را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم، برای نگاه كردن به اطراف
ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم
مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش
میداد، به من نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم
تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه میتوانيد"، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج
كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم: "نه، جداً چه چيزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای
باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه
گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر
روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يكسال شهره كالج شد و به
راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين
لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد،
او اينگونه زندگی میكرد، در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در
ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش
نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای
سخنرانی از پيش مهيا شدهاش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از
برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به
سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر میخواهم، من بسيار وحشتزده
شدهام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد
كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم"، او گلويش را صاف نموده و
آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير
میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد
بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت
پيدا كنيد."
"ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست
میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند
و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود
دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و
بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی میتواند
پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن
هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است."
"متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف
نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با
ایراد «سرود شجاعان»پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را
خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام
رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از
دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی
شگفتانگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق
همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
نه تو می مانی ، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی .....
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن
لحظه ها در گذر است، آنچنانی که فقط خاطره ها خواهند ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز...![]()
![]()
![]()
نسل اول: اسلام انقلابي و ازدواج انقلابي
با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نسلي از جوانان مسلمان به قدرت رسيدند كه مبارزه سياسي و اسلام انقلابي براي آنها فرصتي باقي نگذاشته بود تا به ازدواج فكر كنند. ازدواج براي اين نسل در زمره اولويتهاي زندگي نبود و از سوي ديگر به دليل ديدگاه مذهبي و عقيدتي آنان امكان آشنايي گسترده جز از طريق خانواده با جنس مخالف را نداشتند يا اگر داشتند ديدگاه ايدئولوژيك اين جوانان به آنان اجازه نميداد در دانشكده يا جامعه به انتخاب دست زنند. واقعيت آشكار ديگر اين بود كه نظام تازهتاسيس جمهوري اسلامي نياز به مديراني از جنس اين پيروان اسلام انقلابي داشت و آنان كه در فاصله سني 25 تا 35 سال قرار داشتند و روزگاري گمان نميكردند كه به عنوان كارمند در اداره يا وزارتخانهاي استخدام شوند اكنون در معرض نهادهاي وزارت دولت و وكالت مجلس قرار گرفته بودند و شايد درست نبود كه در «تجرد» بمانند. اينگونه بود كه ازدواج انقلابي به ضرورت اسلام انقلابي تبديل شد؛ ازدواجي كه در درون مناسبات نظام تازه شكل ميگرفت و اخلاق و آداب خاص خود را داشت: با آشنايي خانوادگي آغاز ميشد و با مراسم سادهاي پايان مييافت. گاه مسجد صورت ميگرفت و تعداد ميهمانان مراسم ازدواج بسيار اندك بود. ازدواجهايي كه در درون خانواده انقلاب صورت ميگرفت اين مزيت را داشت كه خانوادههاي عضو اين خانواده بزرگتر شناختي كافي از هم داشتند و نيازي به تحقيق بسيار وجود نداشت. سطح توقعات طرفين از يكديگر نيز اندك بود و به دليل جو اجتماعي موجود، خانوادهها به سادهترين شكل ممكن مقدمات ازدواج را فراهم ميكردند.
1- داماد سرخانه
يكي از اين ازدواجهاي مشهور ازدواج محمد محمدينيك مشهور به ريشهري با دختر آيتالله مشكيني بود. ريشهري كه پس از انقلاب اسلامي ايران پس از مدتي حضور در دادستاني ارتش به وزارت اطلاعات، دادستاني ويژه روحانيت، دادستاني كل كشور و سرپرستي حجاج ايراني رسيد، حاجآقا مرتضي تهراني را معرف و مسبب اين ازدواج ميداند: «آقاي مشكيني پاسخ ايشان را موكول به استخاره كرد و پس از چند روز پاسخ داد كه استخاره كردم، خوب آمد پس از موافقت ايشان جريان را به خانوادهام در تهران نوشتم و از مادرم و عمهام... خواستم كه به قم بروند و صبيه ايشان را ببينند. آنها رفتند و ديدند و پسنديدند و در پاسخ نامه من نوشتند خوب است ولي خيلي كوچك است. او در آن هنگام تقريبا 9 ساله بود.» (خاطرهها، ج 1، ص 52 – 51) مهريه اين ازدواج هزار تومان بود: «مهريه را مبلغ 5 هزار تومان نوشتم [اما آيتالله مشكيني] در اثر خطاي ديد پنج هزار تومان را پانصد تومان خوانده بود به ما پيغام داد من حرفي ندارم كه مهريه او پانصد تومان باشد ولي چون مهريه خواهر بزرگتر او هزار تومان است همين مبلغ را براي مهريه او بپذيريد. من تعهد ميكنم كاري كنم كه بيش از پانصد تومان شما بدهكار نشويد» (همان: 52) مراسم عقد در حرم امام رضا(ع) «بدون هيچگونه تشريفات اجرا شد» از آن پس آقاي ريشهري «مانند يكي از اعضاي خانواده آقاي مشكيني در منزل ايشان و به قول معروف داماد سرخانه» بود. (همان: 53) يك سال و نيم بعد با انتقال به قم داماد ديد كه «به تدريج شرايطي پيش آمده كه احساس كردم ادامه اين وضع به مصلحت نيست با اينكه قرار بود جشن ازدواج ما چند سال بعد باشد، پيشنهاد كردم كه هرچه زودتر انجام شود تا بتوانيم زندگي مستقل تشكيل دهيم. آقاي مشكيني ابتدا با اين پيشنهاد موافق نبود دليل مخالفتش هم كوچك بودن همسرم از نظر سني بود. چون در آن هنگام يازده سال بيشتر نداشت اما من موضوع را با جديت پيگيري ميكردم كه همسر من است و شرعا حق دارم او را به خانه خود ببرم... سرانجام با اصرار من ايشان (مشكيني) راضي شد و جشن ازدواجمان در سال 1347 برگزار شد.» (همان: 53)
2- داماد دگرانديش
ازدواج مشهور ديگر عصر انقلاب اسلامي ازدواج دختران آيتالله هاشمي رفسنجاني با پسران آيتالله لاهوتي بود. هاشمي رفسنجاني و حسن لاهوتي هر دو از مبارزان سياسي با رژيم پهلوي بودند. همين سوابق و مناسبات سبب شد دو پسر آيتالله لاهوتي يعني حميد و سعيد با دو دختر آيتالله هاشمي رفسنجاني به ترتيب فائزه و فاطمه هاشمي ازدواج كنند. فرزندان آيتالله لاهوتي از موقعيت سياسي خود براي ورود به حكومت استفاده نكردند اما فائزه هاشمي در سال 1375 نماينده دوم مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي شد و به عضويت حزب كارگزاران سازندگي درآمد و همواره به عنوان نماد گرايش ليبرالي پدرش شناخته شد و فاطمه هاشمي نيز به عضويت حزب اعتدال و توسعه درآمد كه گرايشي ميانهرو در ميان محافظهكاران ايران را نمايندگي ميكند. يكي از مهمترين مصائب و مسائل اين دو ازدواج، درگذشت آيتالله لاهوتي بود. حسن لاهوتي گرچه از روحانيون مبارز و مبارزين مذهبي محسوب ميشد اما به جز حميد و سعيد فرزند ديگري به نام وحيد لاهوتي داشت كه مانند فرزندان بسياري از روحانيون مبارز آن عصر (همچون آيتالله طالقاني، محمدي گيلاني، جنتي و...) دگرانديش بود و چپگرا. كار به جايي رسيد كه روز چهارشنبه 6 آبان 1360 اكبر هاشمي رفسنجاني در كارنامه روزانهاش نوشت: «ساعت سه بعدازظهر خبر دادند كه از طرف دادستاني انقلاب به خانه آقاي [حسن] لاهوتي ريختهاند و خانه را تفتيش ميكنند. به آقاي [اسدالله] لاجوردي گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقاي لاهوتي بيحرمتي نشود. گفت دنبال مدارك وحيد [لاهوتي] هستند. اول شب اطلاع دادند كه آقاي لاهوتي را به زندان بردهاند و احمد آقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوييم ايشان را آزاد كنند. آقاي لاجوردي پيدا نشد به آقاي [سيدحسين] موسوي تبريزي دادستان كل انقلاب گفتم و قرار شد فورا آزاد كنند. احمد آقا گفت امام هم از شنيدن خبر ناراحت شدهاند.» (عبور از بحران: ص 341) اما آيتالله لاهوتي هرگز به خانهاش بازنگشت. فردا صبح هاشمي رفسنجاني نوشت: «عفت تلفني اطلاع داد كه آقاي لاهوتي را ديشب به بيمارستان قلب بردهاند بلافاصله تلفن زد و گفت از دنيا رفتهاند تماس گرفتم معلوم شد صحت دارد. آقاي لاجوردي دادستان انقلاب تهران گفت آقاي لاهوتي اتهامي نداشتهاند، براي توضيح مدارك مربوط به وحيد آمده بودند كه به محض ورود به زندان دچار سكته قلبي شده و معالجات بياثر مانده است. قرار شد پزشكي قانوني نظر بدهد.» (همان: ص 340)
خبر درگذشت حسن لاهوتي نماينده امام خميني در استان گيلان، امام جمعه رشت، نماينده مردم رشت در مجلس اول و سرپرست سپاه پاسداران با سكوت رسانهها مواجه شد و همين مساله اعتراض فرزندان و عروسان وي را برانگيخت. آنان حتي به پدرشان اكبر هاشمي رفسنجاني كه در آغاز جلسه علني مجلس شوراي اسلامي خبر درگذشت آيتالله لاهوتي را داده بود، اعتراض كردند: «حميد و فائزه آمدند و شب را پيش من ماندند. چون تنها بودم مقداري آنها را تسليت دادم و ارشاد كردم. غيرمستقيم گله داشتند كه چرا من با صراحت نگفتم كه آقاي لاهوتي در زندان سكته كرده و فوت شده» (همان: ص 359)
از آن روز سالها ميگذرد اما هنوز كسي با صراحت از درگذشت آيتالله لاهوتي سخن نميگويد.
3- داماد لبنان
ازدواج ديگري كه در اين سالها رخ داد و پيوندهاي خانوادههاي روحاني را استوار ميساخت ازدواج فرزندان دو روحالله به دو دخترخاله بود. سيداحمد خميني فرزند امام روحالله خميني و سيدمحمد خاتمي فرزند آيتالله روحالله خاتمي با دو دخترخاله ازدواج كردند كه سيدمحمد صدر پسرخاله آنهاست. بدين ترتيب خانواده بزرگي شكل ميگيرد كه پيوند ميان خمينيها، خاتميها و صدرها را برقرار ميكند. اينگونه است كه سيدمحمد خاتمي به دليل نسبتي كه از طريق همسرش با امام موسي صدر مييابد به داماد لبنان مشهور است همچنان كه آيتالله سلطاني طباطبايي پدر خانم فاطمه طباطبايي همسر مرحوم سيداحمد خميني از جمله علمايي بود كه از نامزدي خاتمي براي رياستجمهوري ايران در سال 1376 حمايت كرد.
4- داماد امام
اما اين تنها پيوند خاتميها و خمينيها نيست. در نيمه دهه 60 سيدمحمدرضا خاتمي ديگر فرزند آيتالله روحالله خاتمي با زهرا اشراقي نوه آيتالله روحالله خميني ازدواج كرد. زهرا اشراقي در عين حال دختر آيتالله شهابالدين اشراقي داماد امام خميني است كه در سالهاي تبعيد امام خميني دفتر ايشان را هم اداره ميكرد و به هنگام نزاع سران حزب جمهوري اسلامي با ابوالحسن بنيصدر اولين رئيسجمهوري اسلامي ايران از سوي امام خميني به عضويت هيات حكميت براي حل اختلاف درآمد. آيتالله اشراقي روحاني سنتگرا و در عين حال آزاديخواهي شناخته ميشد كه نسبت به گرايشهاي حاكم عصر خود از استقلال راي و نظر برخوردار بود. شهابالدين اشراقي روز جمعه 20 شهريور 1360 به علت سكته درگذشت. در سال 1386 شوراي نگهبان صلاحيت پسر آيتالله علي اشراقي – كه نامزد اصلاحطلبان براي مجلس هشتم بود – را رد كرد اما با واكنش صريح بيت امام خميني در مرحله تجديدنظر صلاحيت او تاييد شد.
5- داماد استاد
پس از شهادت استاد مرتضي مطهري، دختر ايشان با پسر آيتالله ميرزاهاشم آملي ازدواج كرد. داماد استاد اما همان كسي است كه به نام دكتر علي لاريجاني يك دهه رئيس سازمان صدا و سيما و قبل از آن وزير ارشاد اسلامي و پس از آن دبير شوراي عالي امنيت ملي شد. علي لاريجاني عضو يكي از خانوادههاي مذهبي و سياسي جمهوري اسلامي است. محمدجواد لاريجاني اولين فرزند اين خانواده است كه به قدرت رسيد: معاون وزير امور خارجه شد و نماينده مجلس شد. ستاره اقبال محمدجواد لاريجاني اما با يك حركت حساب نشده در دوران انتخابات رياستجمهوري سال 1376 فرو خفت و او اكنون به معاونت حقوق بشر قوه قضائيه كفايت كرده است. صادق لاريجاني كه «شيخ» خانواده لاريجانيهاست نيز با عضويت در شوراي نگهبان در زمره قدرتمندترين فرزندان اين خاندان به حساب ميآيد اما آنكه از همه فرزندان مرحوم ميرزا هاشم خوشاقبالتر است علي لاريجاني همان داماد استاد مطهري است كه اكنون به نمايندگي از مردم قم به پارلمان راه يافته و قدم در راه رياست مجلس و شايد رياستجمهوري ميگذارد.
نسل دوم: اسلام حكومتي و ازدواج حكومتي
با استقرار جمهوري اسلامي و تثبيت انقلاب اسلامي به تدريج اسلام از صورت يك دين به شكل يك دولت مستقر درآمد و روابط خانوادههاي مذهبي و انقلابي به صورت مناسبات خانوادههاي سياسي و حكومتي درآمد. طبيعي است كه هر انقلابي سرانجام به نظامي سياسي منتهي شود اما در فرآيند اين تغيير و تحول مناسبات خانوادگي هم به تدريج تغيير كرد و با بلوغ فرزندان انقلاب اسلامي به تدريج فرزندان انقلاب اسلامي همسران خود را از ميان خانوادههايي كه بيشترين رفت و آمد را با آنها داشتند برگزيدند. گروهي از اين ازدواجها به نسبت نسل اول انقلاب سادهزيستانه بود اما گروهي از آنها به تناسب شرايط زمان و مكان تغيير كرده و به شيوه ازدواج طبقه متوسط جامعه نزديك شده است. همزمان با تحولات جمعيتي و طبقاتي در ايران و تغيير موقعيت و مكان زندگي و مناسبات اقتصادي خانوادههاي ايراني، خانوادههاي سياسي نيز دگرگون شدند و به شكل تازهاي ازدواجهاي خود را سامان دادند.
1- مشهورترين ازدواج نسل دوم ازدواج مجتبي خامنهاي فرزند مقام معظم رهبري با دختر دكتر غلامعلي حدادعادل است؛ پيش از آنكه به رياست مجلس هفتم شوراي اسلامي و حتي نمايندگي مجلس ششم برسد. شايد به همين علت باشد كه غلامعلي حدادعادل در اسفندماه سال گذشته در گفتوگو با مجله شهروند امروز گفته «من اين تحليل را قبول ندارم كه چون خانواده ما با خانواده مقام معظم رهبري پيوند سببي پيدا كرد گروههاي سياسي به بنده تمايل نشان دادند. خويشاوندي تاثيري در تصميماتم به عنوان رئيسمجلس ندارد» ديگر فرزندان رهبر انقلاب نيز با خانوادههاي مذهبي و سياسي داراي گرايشهاي ديگر ازدواج كردهاند: مسعود خامنهاي با دختر آيتالله خرازي از مدرسين حوزه علميه قم و خواهر صادق خرازي معاون وزير امور خارجه در دولت خاتمي و مشاور كنوني سيدمحمد خاتمي ازدواج كرده است در عين حال كه كمال خرازي وزير خارجه خاتمي و رئيس شوراي راهبردي روابط خارجي عموي عروس به حساب ميآيد. مصطفي خامنهاي ديگر فرزند مقام معظم رهبري نيز با دختر آيتالله خوشوقت از روحانيان تهران و نامزد ائتلاف رايحه خوش خدمت (گروه حامي دولت محمود احمدينژاد) ازدواج كرده است. با وجود اين فرزند آيتالله خوشوقت مديركل مطبوعات خارجي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در دوره سيدمحمد خاتمي بود و در پرونده زهرا كاظمي اظهارنظري متفاوت از اظهارنظرهاي رسمي كرد. دختر ديگر مقام معظم رهبري با فرزند حجتالاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني رئيس دفتر رهبر انقلاب اسلامي ازدواج كرده است. بدين ترتيب با مروري بر ازدواجهاي فرزندان مقام معظم رهبري ميتوان گفت هيچ يك از اين ازدواجها نميتواند واجد معناي جناحي يا سياسي خاصي باشد. به جز آنكه همگي آنها در محدوده خانوادههاي مذهبي و سياسي انقلاب اسلامي رخ داده است.
2- اما ماجرا زماني جالبتر ميشود كه دريابيم سلسله اين ازدواجها به تدريج خانوادههاي بيشتري را در بر ميگيرد و در نهايت خانوادهاي بزرگتر را ميسازد. چندي پيش پسر صادق خرازي با دختر محمدرضا خاتمي ازدواج كرد. بدين ترتيب صادق خرازي كه برادر همسر فرزند مقام معظم رهبري است، در عين حال پدر همسر نوه امام خميني و برادرزاده سيدمحمد خاتمي نيز هست و اين به معناي خانواده سياسي و مذهبي بزرگي است كه با دو رهبر نظام و يك رئيسجمهور و نيز يك وزير خارجه جمهوري اسلامي نسبت دارد.
3- در ادامه همين مناسبات خانوادگي ازدواج فرزندان مرحوم سيداحمد خميني و نوادگان امام خميني نيز جالب توجه است: سيدحسن خميني نوه ارشد امام خميني با دختر آيتالله موسوي بجنوردي عضو سابق شوراي عالي قضائي و عضو ارشد مجمع روحانيون مبارز ازدواج كرده است.
برادر او يعني سيد ياسر خميني نيز با دختر سيدمحمد صدر نامزد ائتلاف اصلاحطلبان براي مجلس هشتم ازدواج كرده است. يعني در واقع فرزند سيداحمد خميني با دختر پسرخاله مادرش خانم فاطمه طباطبايي ازدواج كرده كه پسرخاله همسر سيدمحمد خاتمي نيز محسوب ميشود و از خانواده بزرگ «صدر» به حساب ميآيد. خانواده امام خميني البته دامادهاي مشهور ديگري نيز دارد: نوه خانم زهرا مصطفوي دختر امام خميني با پسر محسن رضايي ازدواج كرده و دختر ديگر آيتالله اشراقي (كه نوه امام خميني به حساب ميآيد) با پسر آيتالله طاهري امام جمعه سابق اصفهان ازدواج كرده است تا خانوادهاي بزرگ شكل گيرد.
4- يكي از جالبترين ازدواجهاي درون حكومت جمهوري اسلامي ازدواج پسر رئيس اسبق قوه قضائيه با دختر رئيس كنوني اين قوه است: پسر آيتالله موسوي اردبيلي از مراجع تقليد شيعه با دختر آيتالله سيدمحمود هاشمي شاهرودي ازدواج كرده است. پسران ديگر آيتالله موسوي اردبيلي هر يك با دختر يكي از بزرگان مذهبي ازدواج كردهاند: دختر آيتالله جوادي آملي از مدرسين حوزه علميه قم و آيتالله شهرستاني از فقهاي قم و نماينده آيتالله سيستاني در ايران كه چندي يكي از بستگانش وزير نفت عراق بود. از نسل دوم اين خانواده نوه آيتالله موسوي اردبيلي و آيتالله جوادي آملي با پسر محمد هاشمي برادر آيتالله هاشمي رفسنجاني و رئيس اسبق سازمان صداوسيما ازدواج كردهاند.
5- از ميان اعضاي دفتر امام خميني و دفتر آيتالله خامنهاي فرد مشتركي وجود دارد كه دو داماد بنام دارد: حجتالاسلام رسولي محلاتي دختران خود را به عقد آقايان ناطق نوري رئيس مجلس چهارم و پنجم و عباس آخوندي وزير اسبق مسكن درآورده است. حجتالاسلام والمسلمين ناطق نوري هماكنون مسووليت بازرسي دفتر مقام معظم رهبري را بر عهده دارد و يكي از سران جناح اصولگرا در ايران شناخته ميشود.
***
گسترش روابط خانوادگي در ميان حاكميت جمهوري اسلامي طي دو نسل سبب شده است به تدريج خانواده بزرگي شكل گيرد كه در آن نامهاي آشنايي از خمينيها، خامنهايها، خاتميها، هاشميها، صدرها و... به چشم ميخورد. خانوادهاي كه به تدريج چنان در نسلهاي آينده به هم آميخته ميشوند كه ميتوانند به حكم شرع محرم يكديگر شناخته شوند.
| دل من |
دلت باهام يکي نيست
دروغ ميگي دورنگي
ديگه تو رو نميخوام
با همه ي قشنگي
ديگه دوست ندارم
عشق تو رو نميخوام
دل منو شکستي
منو نخواستي رفتي
دور از چشام نشستي
نگو که راستي راستي
از ته دل هميشه
فقط منو مي خواستي
خيال کردي هميشه اسير و چش براتم
دربدر و پريشون
دنبال اون نگاتم
پشيمونم پيشمون
با اين همه زرنگي
چرا که زودتر از اين
نفهميدم دورنگي
حرفات همش دروغه
دوسم نداشتي رفتي
منو با آرزو هام |

-فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن
*بی سبب نیست چنین فریادی
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگی هم خودم
هم تو رو بر باد دادم ب گناه در دام عشق افتادم
-اگه احساسمو می فهمیدی قلبتو دوباره می بخشیدی
*اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق را آن گونه که هست می دیدم شاید این لحظه ی غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم
-* ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سر گردانیم ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی رو گردانیم
* وقتی پیمان دل و می بستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم اما به عشق نگفتیم هرگز از دو ایل نا برابر هستیم از دو ایل نا برابر هستیم
تو را به من چه نیاز است همه بهار من
روم ز اینجا روم ز آنجا نام تو هر جا درون قلب من
خواهم کنمت فراموش ای نگار من
شاید که شوم خاموش ای نگار من
گویند یوسف گمگشته باز آید به کنعان
یوسف من تو که پیدایی و پنهانی چه آید بر سر من
سلام دوستان عزیزم این اولین شعری است که من خودم گفتم دلم می خواد نظرتون را درموردش یدید می دونم قوانین شاعری را رعایت نکردم اما این چیزی است که از قلب من برخواسته و با اشکهایم خیس شده
با توهستم ای که بار ها به من گفته ای دوستت دارم
اما با سکوتت ُ با نگاهت قلب مرا رنجیده ای من که تو را بیشتر از جانم دوستت دارم اما نمی دانم نمی دانم
چرا چرا چرا خدایا چرا عشق ها باید یکطرفه باشند . چرا باید مثل شمع آب شوم ُ چرا باید چون نگین در دریا غرق شوم و تو ای زیبای من مرا نبینی ُ خدایا به من بگو چرا من با تمام وجود عشق او را فریاد می زنم اما او مرا حتی مقابلش نمی بیند........
کاش می شد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم برهرچه زشت
کاش می شد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان 
باقی همه به بند کشیده شدنیست دردناک .
افلاطون
اگرعشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم ومی خنديديم
کدام لحظه ناياب را انديشه می کرديم وچگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم
آری بی گمان پيش ازاينها مرده بوديم اگرعشق نبود
آرامش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
|
ديره ديگه ديره اون كه مي خوامش داره ميره ديره داره ميره دل نازك من ميشكنه مي ميره........ از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوست داره بي تفاوت عبونکن چون شايد هيچوقت هيچکس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجري من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام
كاش آدما عاشق نميشدن كاش بين عاشقا فاصله نبود كاش بين عشاق جدايي نبود كاش هيچ عشقي نميره كاش عشق همه پاك باشه كاش كاش كاش........ خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟ تو ميتوني پس دل هيچ عاشقي رو نشكن. تو تنهايي ميدوني تنها بودن چقدر سخته
راستش میخواستم امشب کمی درد دل کنم کمی سبک بشم ، ولی دیدم این شعرا هم به حرفای دلم خیلی نزدکه.دیگه به هیچکس نمیشه اعتما د کرد.هر کسی رو میبینی یه خنجردستش گرفته تا از پشت تورو نشون ه بگیره.فقط خیلی دلم پر و گرفته ، دیگه گریه هم سبکم نمیکنه. به کسی هم نمیتونم بگم .شاید یه روز همینجا ریختمشون بیرونچون بهترین همدم تنهاییهام اینجا شده.
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
به پای تو هدر شدم ،یه عمره دربدر شدم همیشه در سفر شدم ، حالا میایی میگی برو هم سوختم و ساختم برات، آبرومو باختم به پات شدم دلیل خنده هات ِحالا میایی میگی برو نازکتر از گل نشنیدی ،به عشق پاکم خندیدی حرفامو کاش میفهمیدی، سهم من از عشق این نبود نفس بودی نه یک هوس، هیشکی نبود تو بودی بس سهم من از تو خاطره ست، حالا میایی میگی برو محض رضای عاشقی، برو ولی نگو که من پرنده برگشتم آخه ، بهت میخندن خوب من آخه خنوزم بعضی ها ، راست و دروغ و میدونن یه عده عاشق حیله رو ، از توی چشمات میخونن گذاشتی عاشقت بشم ، بعد بری تنهام بذاری خوب که خراب تو شدم ، بگی که دوستم ندتری سرم تو کارم بود و بس ،سر زده از راه اومدی گفتم ستاره نمیخوام ، گفتی که از ماه اومدی به پای تو هدر شدم ، یه عمره دربدر شدم همیشه در سفر شدم ، حالا میایی میگی برو هم سوختم و ساختم برات، آبرومو باختم به پات شدم دلیل خنده هات ِحالا میایی میگی برو
دلم را با سحر خوش کرده بودم غــــــــــروب ماجرایت در دلم ماند ســــپردی سر نوشتم را به پاییز بهــــــــــــار باصفایت در دلم ماند علی رقم ســــــکوت ســاده من سفر کردی صــــدایت در دلم ماند و حالا مثل یــــــــک رویـای برفی تو رفتی ردپایت در دلم مانــــــــــد .
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد حتي اگر تو مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا که مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم نه تو از عشق من دست مي کشيو نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است واگر با مژگانت اشاره اي کني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا که شب عشق بسيار طولاني است وقلبم در آرزوي تو مي سوزد آن گاه که از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابر هاي غم واندوه مرا در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برد هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران کرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي کردم
تو بري از کنارم ...بي تو ميشه پاييزم بمون تو کنارم بي تو کسي رو اين دل نداره اي تنها .... ستاره قلب من ....بي تو من ميميرم دلب به تو من بسته ام ...... بي تو من طاقت ندارم اي اميد آخرينم..... بي تو من مي ميرم تا تو رو دارم .....من و اين دل غمي ندارم اي تمام سايه زندگي من ........ با تو من ديوونه ميشم دوست دارم دارم .....تانفس توي سينه دارم .....دوست دارم
نمي دانم به تو بگويم يا نه عزيزم ..... روزي پا بر روي جرآ تم مي گذارم ... فقط و فقط اميدوارم که دير نباشد .... باز تو را ديدم ..... گفتم دوستت دارم ....اما در دل گفتم .... پس کي مي شود اي خدا بر زبان جاري شود اين جمله .... ***************** دوستت دارم ************
ازش نخواستم بمونه آخه فكر نمي كردم نمونه خيال مي كردم نگفته هامو از توي چشمام مي خونه... بهش نگفتم دوسش دارم آخه فكر نمي كردم كم بيارم فكر نمي كردم اينقدر راحت قلبمو پيشش جا بذارم... ديره ديگه ديره اون كه مي خوامش داره ميره ديره داره ميره دل نازك من ميشكنه مي ميره وقتي كه دوري وقتي كه نزديك وقتي كه روشن انگاري تاريك وقتي بودنت حكم نبودنه وقتي موندنت حكم نموندنه اينقده ديدن مثل نديدنه اينقده بودن مثل بريدنه اينقده داشتن مثل نداشتنه اينقده خواستن مثل نخواستنه
می روی تابانبودن عشق راپرپرکنی می روی بااشک حسرت دیده ام راترکنی ان همه گفتی نگاهت بانگاهم زنده است من نباشم می توانی روزهاراسرکنی؟؟!! درنبودت گریه کردم اینه احساس کرد اینه شوگریه ام راحس کنی باورکنی سبزدرعشقت شدم کم کم تودانستی ولی عاقبت می خواستی درقلب من خنجرکنی بعدتودرسینه نامت می شودیک خاطره کاش می شدقصه عشق مراباورکنی......
دلم برات تنگ شده خیلی وقت، لحظه دوری از تو خیلی سخته، نمی دونی چه تلخه بی تو بودن، چه بی معنی بی تو شاد بودن ... دلتنگیام فراونه، دل دیگه بی تو داغون، دنیا با این بزرگیش برا من یه زندونه، هوای چشمام بارونی ،چیچ کس بجز تو ندارم که سر رو شونش بزارم، بازم مثل ابر بهاری واسش یه دنیا ببارم. یه سر هوای تو دارم اینجوری داغونم، من که اسیر عشتم بیا منو زندونی نکن، زندگی بی تو مشکله خودتم اینو خوب می دونی، بیا بگو که تا آخر عمر پیشم می مونی. ![]()
دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیدلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدمدلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی دلمو دادم به تو،تایکی بشیم دلمو دادم به تو،تنها تو دلمو دادم به تو، تنها تو... تو..
من پذیرفتم شکست عشق را پندهای دروغانه ی عشق را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است میروم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش گرچه تو تنها تر از من میروی ارزو دارم ولی عاشق شوی
عشق یعنی : تحمل و تکرار، پرستش
صدایی که بشنوی یکبار
و جمله ای که هرگز!
عاشق نیستم ولی گریه را دوست دارم
دیوونه هستم ولی با خنده غریبه ام عاشق بودم ولی به اشکم اجازه نمایان شدن نمی دادم دیوونه نبودم ولی خنده هر از چند گاهی بی سبب بر روی لبهای خشکیده ام نقش می بست به دیوونه گفتند: گریه کنی می گن عاشقی بخندی می گن دیوونه ای پس بخند و گریه کن تا بگن دیوونه عاشقی دیوونه گریه نمی کنه چون مغروره دیوونه نمی خنده چون دیگه حتی بی سبب هم خنده روی لباش نمیاد دیوونه عاشق نیست چون عشقی وجود نداره دیوونه عاقل نیست چون مقصد عقل
نوشته شده توسط : راحله بن بسته دیوونه فقط دیوونه است یه دیوونه آروم بگو در دلت را به من ، که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است. بگو درد دلت را به من، که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است. بگو درد دلت را به من، ، که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است. بگو درد دلت را به من، ، که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است. بگو درد دلت را به من، بگو درد دلت را به من، ، که چهره خورشید مرا وابسته کرده است. بگو درد دلت را به من، که شراب عشق مرا مست کرده است. بگو درد دلت را به من، ، که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است. بگو درد دلت را به من، ، که خدایم مرا شرمنده کرده است. بگو درد دلت را به من، که دلم مرا گوشه گیر کرده است. بگو درد دلت را به من، ، که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است. بگو هر چه دل تنگت خواست بگو! بگو از زندگی ، از دنیا ، از چشمان پر از مهرت بگو! بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است
نوشته شده توسط عروسك عاشق HanajOOn در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 15:8 | لینک ثابت |
| درباره وباگ |
تو همیشه بهترینی، ولی من فراموش میکنم که تو تنها تکیه گاهی...
با این که میدونم فقط به تو میشه اعتماد کرد، به دنیا اعتماد میکنم...
با این که میدونم تویی که تو سختی هام به دادم میرسی، اول از مخلوقت کمک میخوام...
خدایا منو به خاطر همه ی این گستاخی ها ببخش...![]()

آرزوهاتو تو دفترچه ای یادداشت کن...
خدا یادش نمیره که تو چه آرزویی داشتی...
ولی تو فراموش میکنی چیزی که امروز داری خواسته ی دیروزت بود...

شاید آن روز که سهراب نوشت: (تا شقایق هست زندگی باید کرد) ... زندگي اجباريست
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت ...
باید اینطور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس ...
زندگی اجباریست ...
اما نه ز سر جبر خدا
زندگي اجباريست مثل نوشيدن آب
كه اگر آب نبود
نه دگر من نه دگر تو
نه كه آن ماهي دريا
نه دگر هيچ نبود ...
زندگي را بايد
همچو يك تشنه اي در پي آب
نوشيد
پاك و زلال ...
آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز٬ مگر از شوق زیاد ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد وبه لبخند تو از خویش رها میگردد ...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه٬ که دلت می خواهد ...

ای
سر چشمه ی
محبت ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی
که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه
ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم
تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی
نمیدانم........











عشق خدا

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب














